تبليغاتX
فرشته نمی میرد

فرشته نمی میرد

sms هایم را مرور می کردم ، همان هایی که تو برایم فرستادی ... کلی خاطره برایم زنده شد ...

لحظه ی اخری که داشتم می رفتم مانده بودم که گوشی را باخودم ببرم یا نبرم گذاشتمش ... در کمد را بستم رفتم ... نمی دانم چی شد و چرا برگشتم برش داشتم دوباره رفتم ... اگر برنمی گشتم ... اگر تو نبودی ... اگر با کسِ دیگری می رفتیم ... اگر اصلا آن روز دلم نمی خواست تو را اذیت کنم ... اگر اگر ... بگذریم !

sms های تو را می خواندم ... دنیا دنیا امید هل می دادی توی رگ و پی ام ... خیلی اشفته بودم ، همه ی 33 شب اش را کابوس می دیدم، نمی دانم چرا ... انجا خیلی بزرگ تر از من بود اصلا مال این حرفها نبودم من کجا انجا کجا ... من انجا وصله ی ناجور بودم بین ان همه ادم سپید پوش ... عظمت حقارت خودم را حس می کردم ... له می شدم ... به همه چیز شک می کردم ... خیلی بیشتر از شعور من بود ... درکش سخت بود ، فرض کن یکهو پرتت کنند یکجایی که ظرفیتش را نداشته باشی ...گلد فیش ها .. همین ماهی های قرمز را اگر بندازی توی دریا در اثر فشار زیاد می ترکند !!

تو بودی که هی جان می دادی به این بی جانِ خسته ... چقد حرف زدی ... چقد روضه خواندی چقد منبر رفتی ... باز من کابوس می دیدم ... کابوس شیطان را ... کابوس اینکه حلول کرده است در من ... گریه می کردم ... می دویدم او دنبالم می دوید ... 33 روزش را درد می کشیدم یک جوری بود نمی دانم انگار در لایه لایه ام یک نفر داشت متولد می شد ... درد داشت

ان شب اشفته تر از انی بودم که حتی بشود تصورش را کرد ، جای همیشگی ام نشسته بود ، روی پله های باب عمره ، طوری که نبیم ان ساعت مسخره را که چرخ دنده هایش دنده هایم را خورد می کرد ، ... گوشی ام روی زمین بود ... پیام دادی

امید بخواه ... انقدر که بند بند روحت رو پر کنه ! 

بلند شدم ... گشتم و گشتم ... دایره در دایره ، امید خواستم ... انقد که بند بند روحم رو پر کرد ... الان دارم حسش می کنم ... امید رو زیر پوستم .


+ صب پیام می دهی که می دانی ؟

ـ می گویم نه؛ چی را ؟

می گویی روایت داریم که حج روزی را زیاد می کند . 

ـ می گویم یعنی چی ؟

می گویی توی هدیه حج منی !


من می مانم تو هدیه حج منی یا من هدیه ی حج تو ... توی ان اشفته بازار من ... توی ان تار و پود از هم گسسته .. منی که توی تباهی محض بودم

نمی دانم ...

---------------

بعدتر نوشت :

پیام می دهی

"دیشب برای اولین بار فهمیدم کسی مرا دوست دارد

بدون هیچ فاکتور و پارامتر دیگری ..."


 من فقط مور مور می شوم ... همین

نگاشته شد در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 22 به قلم فرشته|





+ صنما تو همچو شیری من اسیر تو چو آهو
  به جهان که دید صیدی که بترسد از رهایی


"شمس ِ جان"

کاملش را اینجا بخوانید ...

نگاشته شد در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 13 به قلم فرشته|




برچسب‌ها: برای ثبت در تاریخ
ادامه مطلب
نگاشته شد در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 22 به قلم فرشته|


می گویی من داستان کفش دوزک های قرمز را می فهمم، اماااا ...

می گویم که تو هیچی نمی دانی ، گریه ام می گیرد ... دلم پر است ... بهانه می گیرم

دلم از دلتنگی پر است ...



+ من چقد این روزها زود خسته می شوم... می دانی مرد ؟!

ضعیف شده ام ... طاقتم طاق شده است

کم اورده ام ... کم... دلم می خواهد توی تو گم بشوم ... استخوانم درد می کند ... بی رمق شده ام خیلی

بیا بس است ...

مرا در خودت زنده کن ...


نگاشته شد در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 20 به قلم فرشته|

وقتی بیداری
جوری نگاهت می کنم
تا وحشیانه به جانم بیفتی
و جای شیار پنجه هات
بر پوست تنم بماند.

وقتی خوابی
موهات را نفس می کشم
که خواب مرا ببینی؛
در آستانه ی شبی
که تنهایی و غربتم را
به دست های تو سپردم
عاشقانه
یا در انتهای شبی سرد و بارانی
که خیس به آغوشت پناه آوردم.

وقتی خوابی
دلم برات تنگ می شود
با هر نفس
خاطره هام را روی شانه ات
ورق می زنم
که خوابت گرم شود
جایت امن
و آرام بگیری
همچون پلنگی خسته.

[ع. معروفی]


+ بعد از این همه روز و ماه و سال امروز برای اولین بار بهت گفتم دوست دارم ...

اینجا نوشتم که تو تاریخ ثبت بشه :)


برچسب‌ها: برای ثبت در تاریخ
نگاشته شد در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 22 به قلم فرشته|


بعد چندیدن و چند روز اس می دم دلم برات تنگ شده خیلی خیلی

می گی و من هم ، انگار همه جا با من بودی ...

می گم خوبه فک می کردم الان می گی که دلت بی خود کرد ...

می گی همه جا حست می کردم

می گم شاید چون همه اش داشتم به تو فکر می کردم

می گی چرا ؟!!

می گم به همون دلیلی که تو همه جا حسم می کرد ... می گم می خوام ببینمت

می گی چرا ؟!

می گم چیه باز ضد حال زدنت هات شروع شد ؟! دلم برات تنگ شده همین

می گی کدوم ضد حال ؟ می خواستم همین و بشنوم

می گم چیه می خواستی مطمئن بشی دلم برات تنگ شده ؟

می گی مطمئن بودم ... می خواستم دوباره از زبونت بشنوم

می گم چرا ...

می گی دوست دارم از زبونت بشنوم ...





+ و من پر می شم از تو ... لبریز می شم از تو 

++ همه ی قبیله ی من عالمان دین بودند، مرا معلم عشق تو شاعری اموخت ... روزت مبارک 


نگاشته شد در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 18 به قلم فرشته|




+همه شاهدید رسول خیلی اصرار کرد که من هم بازی کنم، طفلکی

بازی تو ادامه ی مطلب ِ ... همه اَ دم دعوتید


برچسب‌ها: بازی
ادامه مطلب
نگاشته شد در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 15 به قلم فرشته|


پرتقال خونی ... بی ضعف نبود . پایانش هم بد بود...


+ فقط بعضی جاهاش حس خوبی بهم می داد ... نمی دونم چرا
فقط یک جاهایش بغض می کردم ... بعضی صحنه ها اشنا بود بچشم وقتی هایی که ترمه با والا سر دوست داشتن دعوا می کردن ... جایی که ترمه در ماشین و باز کرذ ... جایی که والا گفت اگه یک نفر توی دنیا نگرانت باشه اون فقط مادرته ... ترمه گفت فک می کردم اون تو باشی ... جاهایی که ترمه دوست داشتنش و جیغ می کشید و والا سکوت می کرد
همه اینا واسه من اشنا بود ... دلتنگی والا به چشم من اشنا بود ...







+ این روزها همه چیز یاد اوره ِ تو ... بد تر از همه این فیلم بود ... یاد اوره تو که حالا واقعا خیلی وقته که نیستی ... دلتنگی های من داره توی سینه ام یواش یواش سرطان می شه ...

نگاشته شد در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 2 به قلم فرشته|


آخرين مطالب
» 88. هدیه ..
» 87. شیر و آهو
» 86. حوالی اتوبان
» 85. کفشدوزک
» 84. زمین دوره تو می گرده
» 83.:)
» 82.بازی
» 81. پرتقال خونی
» 80. نقاشی بلد نیستم ... ولی دلم برایت پر می کشد
» 79. تو ماه را دوست داری ... من ماه هاست که تو را ...


Design By : Pichak